امروز یکی از اون روزایی بود که به شدت رُسَم رو کشید.
صبح زود بیدار شدم تا ساعت ۱۲ خودمو برای مشهد اومدن آماده کردم.(بماند که کلی فعالیت انجام دادم تا ۱۲ که منو از پا در آورد.)
ساعت ۴ که با اون همه وسیله، که حقیقتا خارج از تحمل من بود اون همه وسیله رو یک نفره جابهجا کردن، رسیدم دانشگاه نه اتاقا آماده بود و نه بدون پدر پذیرش میکردن.( قیافه من دیدنی بود😵💫😵💫)
تیر آخرم همون جا بود که مسئول هماهنگی وقتی دید چادر نپوشیدم تاکید میکنم با حجاب بسیار بسیار موجه یه جوری نگام کرد انگار جرم کردم و لحنش حالمو واقعا بد کرد.( خواستین برین دانشگاه فرهنگیان نرین گذرتون هم اونجا افتاد به یاد بیارین بدون چادر نرین😐😐)
خلاصه همون جا دیگه از اون همه فشار جسمی و روحی که داشتم پای بنده خالی کرد، چشم ها تار شد و دیگه نشد که بتونم 😵😵 (همون جا بود که فهمیدم گاهی وقتا هر چقدرم نخوای تکیه کنی به کسی نیاز داری کسی باشه🙃🙃)
با خواهر گرام تماس گرفتم و خواستم بیاد این منو آواره رو جمع کنه...
فعلا هم از اون جو متشنج خودمو دور کردم و منتظر پدرم که فردا بیاد و همچنان درک نمیکنم چرا باید لایق چنین نگاهی بوده باشم🙄🙄
پ ن: این روز رو عمداً با کمی جزئیات نوشتم تا یادم بمونه چه روزها که بر من نگذشت.
پ ن: بعد دو سال هنوز هم نتونستم با تفکرات آدمای این دانشگاه کنار بیام🥲🥲