بارونی(فاطمه)
دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹، 2:31 AM
بسم الله الرحمن الرحیم...
روزی هم می آید...
که ما هنوز هم دور هم جمع می شویم
اما متفاوت تر از تمام سال های گذشته...
دیگر خبری از موهای بافته شده ی من نیست...
خبری از چتری موهای تو نیست...
او دیگر موهایش را یک طرفه نمیکند...
خبری از رژ لب های جیغ و آرایش های آنچنانی ما نیست...
دیگر مثل قبل ناخن هایمان همیشه لاک زده نیستند
دیگر رنگ موهای من مشکی نیست...
موهای خرمایی تو دیگر زیر نور آفتاب برق نمیزنند..
او هم دیگر مدام رنگ موهایش را عوض نمیکند...
خبری از کیف و کفش های مارک و مانتوهای رنگ وا رنگمان و روسری های ست آن ها نیست...
دیگر پروفایل هایمان عاشقانه نیستند...
یا مدام به سراغ قاب جدید برای گوشی همراهمان نیستیم
دیگر یک روز در هفته را دسته جمعی به کافه نمی رویم...
سینما را هم که کلا تعطیل کرده ایم
اما ما هنوز هم کنار هم جمع میشویم...
در پارکی که به همه مان نزدیک باشید...
هنوز هم کنار هم جمع می شویم...
با پوشش جدیدمان...
با لباس های گل گلی مان...
ناخن هایی ک حنا زده اند...
هنوز هم کنار هم جمع می شویم...
با موهای سفیدی ک لابه لای موهای تک تکمان دیده میشود
دیگر دغدغه مان مسائل عاشقانه نیست...
کل دغدغه مان میشود کار و زندگی بچه ها
دیگر من مدام پست و استوری نمیگذارم...
از آن روزها فقط دفتری مانده که نوشته هایم را داخلش نوشته ام و دست بچه ها داده ام و آنها هم کلی از من تعریف و تمجید میکنند
هنوز هم کنار هم جمع می شویم...
اما دیگر مث آن روزها از فلان پسر نمی گوییم...
آن روزها کل حرف هایمان میشود بچه ها و نوه هایمان
می شود صحبت در مورد فلان دکتر برای فلان درد و فلان بیماری
اما هنوز یک چیز مثل آن روزها دست نخورده باقی مانده...
هنوز هم ک دور هم جمع می شویم من شروع میکنم به شوخی کردن و همگی مان میخندیم...
هرچند صدای خنده هایم مثل آن روزها قشنگ نیست اما شما همچنان به من میگویید تو فقط بخند:)
یا تو هنوز هم از بقیه مان عاقل تری و حرف نهایی را تو میزنی و او هم که مثل همیشه میگوید هر کاری از دستم برمی آید به من بگویید
شاید خیلی چیزها تغییر کند...
اما ما همچنان هم را دوست داریم
همچنان جانمان برای هم در می رود...
همچنان دوستیم...
دوست ..
