آدمی به مرور آرام میگیرد، بزرگ میشود...بالغ میشود ... پای اشتباهاتش میایستد...آنها را به گردن دیگران نمیاندازد ...و دنبال مقصر نمیگردد.
گذشتهاش را قبول میکند...نادیدهاش نمیگیرد و اجازه میدهد هر چیزی که بوده در همان گذشته بماند...
آدمی از یک جایی به بعد میفهمد که ...
از حالا باید آیندهاش را از نو بسازد اما به نوعی دیگر میفهمد که زندگی یک موهبت است... یک غنیمت است... یک نعمت است و نباید آن را فدای آدمهای بیمقدار کرد...
اصلا از یک جایی به بعد حال آدم، خودش خوب میشود...
نوسنده ناشناس

نفس بکش زندگی در حال گذره...
خدایا به امید تو...
راستش را بخواهی ما خیلی دویدیم...
خیلی هم خواستیم...
قلبمان هر روز برایش بیشتر به تپش افتاد...
اما دلبر جان شما که غریبه نیستید آخرش نشد...
فهمیدیم دروغ محض است خواستن و رسیدن...
دروغ محض است تلاش و دست یافتن...
دلبر جان ما خواستیم تمام قد پایش ایستادیم اما برای ما نشد....
حالا اما نه قلبی از کار افتاده نه حتی نگاهی خشکیده...
فقط فهمیدیم قرار نیست همیشه باشد و بشود....
بارونی...

خدایا خودت کاری بکن که برای همه بشه..
امین...